تبليغاتX
کسی که تو دلش یه دنیا حرفه ولی ...

کسی که تو دلش یه دنیا حرفه ولی ...

چشم به راه...

توی گوشه ی خیالت یه جایی واسم نگهدار
من و خاطراتمون رو به فراموشی ها نسپار

منی که به پای عشقت مث شمع سوختم و سوختم
من که چشمامو به راهت منتظر موندم و دوختم

من که قصه ی نگاهم معنی غصه و درده
دستای من گرم عشق بود ولی افسوس دیگه سرده

تقدیرم اینه همیشه بسازم با غم و غصه
حال من بهتر از این نیست همینه تا ته قصه

بیا کوچه ی دلم رو پر شادی و سرورکن
شهر خاموش تنم رو مث مهتاب پر نور کن

عطر خوشبوی وجودت وقتی می پیچه تو خونم
مث پیراهن یوسف میده نور به چشم و جونم

این دلم همیشه هرجا بهونه ی تورو میگیره
اگه دیر کنی می پوسه اون بدون تو می میره



+ نوشته شده در ساعت 20:50 توسط تنهای تنهای تنها... |


تو ببخش....

اگه کاری کردم و دلت شکوندم تو ببخش
اگه منتظر به راه تو نموندم تو ببخش

اگه بی وفایی کردم بی تو بودم تو ببخش
اگه حس کردی که عاشقت نبودم تو ببخش

اگه دیدی با غریبه ها نشستم تو ببخش
اگه عهدمون رو من زدم شکستم تو ببخش

اگه من نمیشدم شریک غمهات تو ببخش
اگه من نفهمیدم منظور حرفات تو ببخش

اگه تنها شدی بی من توی غمهات تو ببخش
اگه من نمیشدم مرحم دردات تو ببخش

اگه من یه وقت تو عشقم کم میارم تو ببخش
عزیزم با مهربونیت این یه بارم تو ببخش


+ نوشته شده در ساعت 20:47 توسط تنهای تنهای تنها... |


میدونم .....

وقتی اون نگاه سردت میخوره به چشمای من
وقتی خنده های تلخت شد جواب حرفای من
وقتی اون دستای گرمت نیومد تو دستای من
میدونم که داری میری عشق ما دیگه تمومه

وقتی که وفا و عشقت تو گذاشتی زیر پاهات
وقتی که رقیب من شد محرم اسرار و حرفات
وقتی که منو نمیخوای حتی تو سکوت شب هات
میدونم که داری میری عشق ما دیگه تمومه

وقتی زورکی جواب سلام و حرفامو میدی
وقتی که منو می بینی برمی گردی و تو میری
وقتی بی خیال و ساکت جواب غمهامو میدی
میدونم که داری میری عشق ما دیگه تمومه


....

 

+ نوشته شده در ساعت 20:45 توسط تنهای تنهای تنها... |


با دلی پر درد میخندم.....

من از روز ازل جایم

 میان غصه و غم بود

میان رنج و دلتنگی

میان سرنوشتی که برایم هیچ نداشت

هیچ نقش و هیچ رنگی

به جز دوری به جز خواری

به جز آزار و بیزاری

ولی چون چاره ای نیست و ندارم

با دلی پر درد میخندم


به هرکس مهربانی و محبت هدیه میکردم

به هرکس عشق و دوستی و رفاقت هدیه میکردم

زدند بر دیده ام خار و

شکستند عهد دوستی و رفاقت ها

بکردند روزگارم را سیاه و زار و بی سامان

ولی چون چاره ای نیست

با دلی پردرد میخندم


شدم عاشق نه با یک دل که با صد دل

چنان که جای پای یار محبوبم

به هرجا بود بوسیدم

شدم پروانه و گشتم به دور شمع سوزانش

ولی اوهم زد و قلبم شکست

با بی وفایی

با دروغ و کینه و عشق ریایی

رفت و با یار دگر بنشست و پازد

بر دلم که عاشق او بود و

دنیار را به خاک پای یارش هیچ نمی پنداشت

ولی چون چاره ای نیست

با دلی پر درد میخندم

چرا که کار من از گریه بگذشته

هر اندازه که اشکم را به پای دوستان ظاهری ریختم

همان قدر بی وفا گشتند

زدند تیشه به قلبم آن ریاکاران

مرا با غم میان سرنوشت تنها نهادند و

خموش و بی صدا رفتند

دگر اشکی نمی ریزم

ولی چون چاره ای نیست و دگر دل تاب رنج و کینه و زاری ندارد

با دلی پر درد میخندم

...

 

+ نوشته شده در ساعت 20:41 توسط تنهای تنهای تنها... |


عصر تنهایی...

گفته اند:.......
 
 عصر حاضر عصر شکوفایی علم،
 
عصر ارزش  آفرینی و معنی گرایی،
عصر فناوری های نوین و پیشرفته است
 
و از همه مهم تر...
 
 عصر تنهایی است...
 

+ نوشته شده در ساعت 16:37 توسط تنهای تنهای تنها... |


هميشـه سکوتـی برای آرامـش و فرامـوشـی مـا باقـی‌ست ...

بيـا برويـم...!

رو به روی بـادِ شمـال،آن سـوی پرچيـن گريـه‌ها
سرپنـاهی خيـس از مـژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.


ديگر از اين همـه سـلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجـرم خستـه‌ام
بيـا برويـم!...


آن سـوی هر چه حـرف و حديـثِ امـروزست
هميشـه سکوتـی برای آرامـش و فرامـوشـی مـا باقـی‌ست
می‌توانـيم بـدون تکلـم خـاطره‌ئـی حتـی کامـل شويـم
می‌توانـيم دمـی در برابر جـهان
به يک واژه سـاده قنـاعت کنيـم...

من حـدس می‌زنـم از آوازِ آن همـه سـال و مـاه
هنـوز بيت سـاده‌ئی از غربتِ گريـه را بيـاد آورم....

مـن خـودم هستـم !
بی خود اين آينـه را رو به روی خـاطره مگيـر
هيــچ اتفـاق خـاصی رخ نداده اسـت
تنـها شبـی هفت سالـه خوابيـدم و بامـدادان هـزارسالـه برخاستـم.

+ نوشته شده در ساعت 19:0 توسط تنهای تنهای تنها... |


نیمه راه ِ رؤیا، رهایم کنی؟...

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،می خواهم بگویم : سلام!


اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،


می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!


از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِ دیوار! از این ترانه ی تار...


مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!


کم کم این حکایت ِ دیده و دل،که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،


باورم شده بود....!


باورم شده بود،که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!


راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟


کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید، به گوشت نمی رسید؟


تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!


آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟


می دانم!


تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

...

+ نوشته شده در ساعت 18:55 توسط تنهای تنهای تنها... |


کسی از من نپرسید بالت .....

گفتی غزل بگوچه بگویم غزال کو ؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو ؟
اینجا همه هر لحظه می پرسند :
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت ... »

 

+ نوشته شده در ساعت 18:46 توسط تنهای تنهای تنها... |


بـغـض هـا در سیـنــه دارم...

ســر بـر روی شــانـه هـای مهــربـانت می گــذارم
عـقــده ی دل می گشــاید گـریه ی بی اختـیــارم
از غــــم نـامـردمـی ها بـغـض هـا در سیـنــه دارم
شـانـه هــایـت را بـرای گــریـه کردن دوسـت دارم
دوست دارم

 

+ نوشته شده در ساعت 18:38 توسط تنهای تنهای تنها... |


بـوسـه ها از لب یـارم بـه رقـیـبـم دادی...

از تو ای عشق دراین دل چه شررها دارم      

 یادگار است و چه شب ها و سحرها دارم

بـا تـو ای راهــزن دل چـه سفــرهــا دارم                

 گر چه از خـود خبـرم نیست خبـرها دارم

تـو مــرا والــه و عـاشــق و رسـوا کردی                 

 تــو مـرا غـافـل از انـدیشـه فـردا کـردی

آری ای عشق تو بودی که فریبـم دادی            

دل سـودا زده ام را بــه حـبـیـبـم دادی

بـوسـه ها از لب یـارم بـه رقـیـبـم دادی                    

داروی کشـتـن مـن یـاد طـبـیـبـم دادی

ورنه این قدر مهم جور وجفا یاد نداشت                  

هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

غم تو در بردن دل همره و همکار تو بود                

جدایی، دمی زتو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجـران سبب گرمی بازار تو بود                 

 راست می گویم که دل دیوانه گرفتار تو بود

گر چه ای عشق شکایت زتو چندان دارم                 

کـه بـه عـمـری نـتـوان همـه را بشمرد

گرچـه از نـرگس او ساختـه ای بیمارم                     

 گرچـه آن زلف، زده گره هایی در کارم

باز هم گـرم از این آتش جـانسوز توأم                      

  سرخـوش از آه و غـم شب و روز توأم

باز اگر بوی شرابی ست زمیخانه توست                  

باز اگر زنـده جـانی ست ز افسانه تو

باز اگر آب حیاتی ست زپیمانه توست                    

باز عاقل کسی ست که دیوانه توست

شکوه ات بیجاست مرا کشتی و جانم دادی              

  آنچه از بخت طـمـع داشتم آنم دادی

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو                     

 عاقل آن بیهوده می خندند بر دیوانه تو

نقـد جـان گـر چـه بـود قیمت پیمانه تو                       

 آه از آن دل که نشد مست زمیخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلـرزد ای عشق                    

آن دل که از تو نلرزد به چه ارزد ای عشق

+ نوشته شده در ساعت 18:33 توسط تنهای تنهای تنها... |