از تو ای عشق دراین دل چه شررها دارم
یادگار است و چه شب ها و سحرها دارم
بـا تـو ای راهــزن دل چـه سفــرهــا دارم
گر چه از خـود خبـرم نیست خبـرها دارم
تـو مــرا والــه و عـاشــق و رسـوا کردی
تــو مـرا غـافـل از انـدیشـه فـردا کـردی
آری ای عشق تو بودی که فریبـم دادی
دل سـودا زده ام را بــه حـبـیـبـم دادی
بـوسـه ها از لب یـارم بـه رقـیـبـم دادی
داروی کشـتـن مـن یـاد طـبـیـبـم دادی
ورنه این قدر مهم جور وجفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
غم تو در بردن دل همره و همکار تو بود
جدایی، دمی زتو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجـران سبب گرمی بازار تو بود
راست می گویم که دل دیوانه گرفتار تو بود
گر چه ای عشق شکایت زتو چندان دارم
کـه بـه عـمـری نـتـوان همـه را بشمرد
گرچـه از نـرگس او ساختـه ای بیمارم
گرچـه آن زلف، زده گره هایی در کارم
باز هم گـرم از این آتش جـانسوز توأم
سرخـوش از آه و غـم شب و روز توأم
باز اگر بوی شرابی ست زمیخانه توست
باز اگر زنـده جـانی ست ز افسانه تو
باز اگر آب حیاتی ست زپیمانه توست
باز عاقل کسی ست که دیوانه توست
شکوه ات بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طـمـع داشتم آنم دادی
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقل آن بیهوده می خندند بر دیوانه تو
نقـد جـان گـر چـه بـود قیمت پیمانه تو
آه از آن دل که نشد مست زمیخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلـرزد ای عشق
آن دل که از تو نلرزد به چه ارزد ای عشق